آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٦  کلمات کليدي: شهریار

و آن زمان که آن دختر بعد از جدایی از همسر مجددا به سراغ شهریار می‌آمد

این غزل جاودانی در تاریخ به ثبت رسید که :




آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل زودتر میخواستی، حالا چرا ؟



عمر مارا مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا ؟



وه که با این عمر های کوته بی اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا ؟



ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند

در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا ؟



در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا ؟


 
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٦  کلمات کليدي: حافظ
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع   شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی​آید به چشم غم پرست   بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد   همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو   کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست   این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست   ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است   با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت   تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو   چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین   تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت   آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

 
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٦  کلمات کليدي: عشق

   

هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد   سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است   کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
دهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمان است   که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد
لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش هست   بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد
به خواری منگر ای منعم ضعیفان و نحیفان را   که صدر مجلس عشرت گدای رهنشین دارد
چو بر روی زمین باشی توانایی غنیمت دان   که دوران ناتوانی​ها بسی زیر زمین دارد
بلاگردان جان و تن دعای مستمندان است   که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد
صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان   که صد جمشید و کیخسرو غلام کمترین دارد
و گر گوید نمی​خواهم چو حافظ عاشق مفلس   بگوییدش که سلطانی گدایی همنشین دارد